تبلیغات

آخرین ارسال های تالار
هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
توکل {بخش سوم}
  1. ضعف نفس:

یعنی آنقدر نفس فرد ضعیف است یا بهتر بگوییم ظرف وجودی فرد کوچک است که به راحتی مظطرب می شود، و به آسانی افسار فرد را می توان در اختیار گرفت. با یک حرف یا یک نگاه حال درون او کاملا بهم می ریزد.

گفته اند: نفس ضعیف به دنبال وهم دچار اضطراب می گردد اگرچه عقل او تشخیص می دهد که ترس ندارد مثل خوابیدن با مرده در یک خانه تنها یا در یک رختخواب یا در یک قبر. عقل او تشخیص می دهد که کاری از مرده بر نمی آید هیچ ضرری به او نمی رساند اما ... . یا مثلا می خواهد عسل مصفی و پاکیزه ای بخورد کسی به او می گوید شبیه فضله فلان حیوان است در حالیکه می داند و یقین دارد اینها به هم هیچ ربطی ندارند و گفتن او تاثیری در ماهیت غذا یا همان عسل ندارد ولی دیگر نمی تواند بخورد. [1]

این ضعف معمولا در زنها بیشتر است که از کوچکترین چیزها و حشرات می ترسند گاهی با یک سوسک زندگیشان مختل می شود. و این ضعف نفس از صفات رذیله اخلاقی است که ترس و بزدلی و جبن را به همراه دارد.

پس گاهی فرد ممکن است اعتقاد او صحیح و کامل باشد ولی به جهت ضعف نفسی که دارد توکل او ناقص و در امور مضطرب می گردد.

برای اینکه ارتباط ترس و ضعف نفس با توکل واضح شود مثالی می زنیم.

شخصی می گفت در ساختمانشان دزد پیدا شد که یکی از همان همسایه ها بود که مچش را گرفته بودند می گفت همسرش به ماموریت رفت. خوب معمولا در این شرایط شخص تنها در خانه نمی ماند اگر بماند هم از کوچکترین صدا می ترسد آرامش ندارد و مضطرب است. می گفت فکر کردم اگر قرار است به من ضرری برسد اگر به خانه پدرم بروم و در هفت اتاق پنهان شوم باز به من می رسد پس خود را به خدا سپردم و به او توکل کردم البته درب منزل را قفل کردم و ماندم و به کارهایم رسیدم. و با توکل ترس و اضطرابش زایل شد. یعنی ترس از امور مختلف مانع از آن می شود که کار را به خدا بسپاریم. و توکل، ترس و اضطراب را از بین می برد.

البته فراموش نشود درجات توکل افراد متفاوت است و پله پله باید بالا رفت.

ترس و راه درمان آن

*ترس از چیزهای مختلف نشان دهنده این است که فرد مبتلا به صفت رذیله جبن است و باید درصدد برطرف کردن آن باشد.

* اگرچه ضعف نفس خود دلیل مستقلی برای عدم توکل است چون چنین کسی دیگر نمی تواند کارش را به خدا بسپارد، اما همین ضعف یا ترس هم باز ریشه در ضعف توحید فرد دارد. هر چه توحید بالا رود ترس کنترل می شود. آنگاه از خدا می ترسد که همه کار از او بر می آید نه از چیز دیگری .

*به نظر می رسد افراد سپاه امام زمان و یاران ایشان قوی دل باشند و نه بزدل و ترسو. جنگ و همراه حضرت بودن با ترس سازگاری ندارد پس باید در فکر از بین بردن این ترس بود.

اما راه درمان این ترس:

  • بد بودن آن باید هرچه بیشتر برایمان روشن شود با مطالعه اینکه ضعف نفس چه پیامدهایی دارد و...
  • اینکه بدانیم مومن مثل کوه راسخ و استوار است نه مثل یک گیاه ضعیف که با هر بادی جا به جا شود. مثل شیری که به راحتی عصبانی نمی شود. بی احترامی و حرف دیگران او را از کوره به در نمی آورد. با کوچکترین سنگ دریای وجودش بهم نمی ریزد. سیل و طوفان در درونش به وجود نمی آید. در واقع با سررفتن ظرف وجودی شخص اختیارش را به دیگران می دهد که او را از هر طرفی بکشند و مومن اینگونه نیست.
  • اراده و کارکردن: بخواهد که برطرف شود این ترس و ضعف. به خود بگوید چقدر متزلزلی؟ چرا اینقدر زود می ترسی؟ و روی خودش کار کند.
  • دعا و توسل که از ملزومات است را فراموش نکند.

رابطه توکل با توحید

در بحث توکل به این موضوع رسیدیم که چرا نمی توانیم کارمان را به خدا بسپاریم. گفته شد یکی از آن دلایل ضعف یقین است، یعنی شناخت ما نسبت خدا ضعیف است. در واقع توحید ما در مرتبه پایینی قرار دارد. خود خدا هم در قرآن به این مطلب اشاره کرده و ایمان و توحید را اصل و ریشه توکل معرفی کرده، در آیه 23 سوره مائده می فرماید: َ وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ و اگر مؤمن هستید بر خدا توکل کنید. همچنین در آیات 129 سوره توبه فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْت‏ ، بگو: خدا مرا بس است، هیچ معبودى جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و 30 سوره رعد ِ قُلْ هُوَ رَبِّی لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ بگو: او پروردگار من است، معبودى جز او نیست، فقط بر او توکل کردم ، نیز به این نکته اذعان دارد و لا اله الّا الله یعنی همان توحید و اعتقاد به یگانگی خدا را مقدمه توکل دانسته است.

برای فهم بهتر به چند نکته در باب توحید که دانستن آن به توکل کمک می کند ، اشاره می کنیم.

شخص موحد باید بداند:

ü     خدا انواع لشکر از ترس و محبت و ... دارد او خود راه ایجاد می‌کند.

ü     اگر او خیر یا ضرری را برای بنده ای اراده کند هیچ کس قادر نیست مانع آن شود. اگر تمام موجودات جمع شوند که نگذارند آن خیر یا ضرر به او برسد، نمی تواند.

ü     خدا قادر و حکیم و علیم و محیط و ... است.(شناخت صفات خدا به بالابردن مرتبه توحید کمک می کند.)

ü     هرچیز اثرش را آن به آن از خدا می گیرد. دقت کنید آن به آن. و می تواند در یک آن جدید اثر را از او بگیرد یا تغییر دهد. چنانچه اثر کارد که بریدن است را برای حضرت اسماعیل علیه السلام گرفت یا اثر آتش که سوزاندن است را برای حضرت ابراهیم علیه السلام برداشت. پس موثر اوست.

در رابطه با هر یک از موارد بالا مثالهایی بیان می کنیم.

ü     بعضی لشکرها و راه های الهی

وقتی گفته می شود: خدا درست می کند، می گوییم چطوری؟ از چه راهی؟ مگر می شود؟ هیچ راهی ندارد؟همه این حرفها به دلیل معرفت نداشتن نسبت به خداست. به راستی مگر دست خدا بسته است یا راهها برای خدا محدود است نعوذبالله.اگر بدانیم خدا می تواند راه ایجاد کند، همه چیز به دست اوست، انواع مختلف جنود و لشکر دارد که ما نمی شناسیم دیگر چنین حرفهایی نمی زنیم و هیچ گاه ناامید نمی شویم.

ماجرای قوم سبا:

یکی از آنهاماجراى عجیب قوم سبا می باشد که در سوره سبا آیات 15 تا 19 بدان پرداخته است.به طورى که از قرآن و روایات اسلامى و همچنین تواریخ استفاده مى‏شود آنها جمعیتى بودند که در جنوب جزیره عربستان مى‏زیستند، داراى حکومتى عالى و تمدنى درخشان بودند.خاک یمن گسترده و حاصلخیز بود، اما على رغم این آمادگى، چون رودخانه مهمى نداشت از آن بهره بردارى نمى‏شد، بارانهاى سیلابى در کوهستانها مى‏بارید، و آبهاى آن در دشتها به هدر مى‏رفت، مردم با هوش این سرزمین به فکر استفاده از این آبها افتادند، و سدهاى زیادى در نقاط حساس ساختند. که از همه مهمتر و پر آب تر سد" مارب" بود.مارب شهرى بود که در انتهاى یکى از این دره‏ها قرار داشت، و سیلهاى عظیم کوه‏هاى" صراة" از کنار آن مى‏گذشت، در دهانه این دره و دامنه دو کوه" بلق" سد عظیم و نیرومندى بنا کردند، و مجارى مختلف آب در آن ایجاد کرده بودند، به قدرى ذخیره آب پشت سد زیاد شد که با استفاده از آن توانستند باغهاى بسیار زیبا، و کشتزارهاى پر برکت در دو طرف مسیر رودخانه‏اى که به سد منتهى مى‏شد ایجاد کنند.قریه‏هاى آباد این سرزمین تقریبا به هم متصل بود، و سایه‏هاى گسترده درختان دست به دست هم داده بود، آن قدر میوه‏هاى فراوانبر شاخسار آن ظاهر شده بود که مى‏گویند هر گاه کسى سبدى روى سر مى‏گذاشت و از زیر آنها مى‏گذشت پشت سر هم میوه در آن مى‏افتاد و در مدت کوتاهى پر مى‏شد.وفور نعمت آمیخته با امنیت محیطى بسیار مرفه براى زندگى پاک آماده ساخته بود، محیطى مهیا براى اطاعت پروردگار، و تکامل در جنبه‏هاى معنوى.اما آنها قدر این همه نعمت را ندانستند، خدا را به دست فراموشى سپردند، و به کفران نعمت مشغول شدند، به فخرفروشى پرداختند و به اختلافات طبقاتى دامن زدند[2].

اما این مردم ناسپاس در برابر آن همه نعمتهاى بزرگ الهى که سرتاسر زندگانى آنها را فراگرفته بود- مانند بسیارى دیگر از اقوام متنعم- گرفتار غرور و غفلت شدند، مستى نعمت و کمى ظرفیت آنها را بر آن داشت که راه ناسپاسى پیش گیرند، از مسیر حق منحرف شوند و به دستورات الهى بى اعتنا گردند.از جمله تقاضاهاى جنون آمیز آنها اینکه از خداوند تقاضا کردند که در میان سفرهاى آنها فاصله افکند،" گفتند: پروردگارا! میان سفرهاى ما دورى بیفکن" تا بینوایان نتوانند دوش به دوش اغنیاء سفر کنند! (فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَیْنَ أَسْفارِنا).منظورشان این بود که در میان این قریه‏هاى آباد فاصله‏اى بیفتد و بیابانهاى خشکى پیدا شود، به این جهت که اغنیاء و ثروتمندان مایل نبودند افراد کم در آمد همانند آنها سفر کنند، و به هر جا مى‏خواهند بى زاد و توشه و مرکب بروند! گویى سفر از افتخارات آنها و نشانه قدرت و ثروت بود و مى‏بایست این امتیاز و برترى همیشه براى آنان ثبت شود![3]

در بعضى از تواریخ آمده است موشهاى صحرایى دور از چشم مردم مغرور و مست به دیواره این سد خاکى روى آوردند، و آن را از درون سست کردند، ناگهان باران شدیدى بارید و سیلاب عظیمى حرکت کرد، دیواره‏هاى سد که قادر به تحمل فشار سیلاب نبود یک مرتبه در هم شکست، و آبهاى بسیار زیادى که پشت سد متراکم بود ناگهان بیرون ریخت، و تمام آبادیها، باغها، کشتزارها و زراعتها، و چهار پایان را تباه کرد، و قصرها و خانه‏هاى مجلل و زیبا را یکباره ویران نمود، و آن سرزمین آباد را به صحرایى خشک و بى آب و علف مبدل ساخت، و از آن همه باغهاى خرم و اشجار بارور تنها چند درخت تلخ" اراک" و" شورگز" و اندکى درختان" سدر" بجاى ماند، مرغان غزلخوان از آنجا کوچ کردند، و بومها و زاغان جاى آنها را گرفتند.آرى هنگامى که خداوند مى‏خواهد قدرت‏نمایى کند تمدنى عظیم را با چند موش! بر باد مى‏دهد، تا بندگان به ضعف خود آشنا گردند و به هنگام قدرت مغرور نشوند[4]!

آری موش شد لشکر خدا.

ماجرای قوم بنی النظیر:

در سوره حشر آیات 1 تا 5 این ماجرا آمده است. ماجرا چنین بود که در مدینه سه طایفه و دودمان از یهودیان زندگى مى‏کردند، یکى بنى النضیر بود، و یکى بنى قریظه، و یکى بنى قینقاع. و این سه طایفه با رسول خدا (ص) عهدى داشتند که تا مدتى مورد احترام بود، و بعدا یهودیان آن عهد را شکستند.این سوره به داستان یهودیان بنى النضیر اشاره دارد که بخاطر نقض پیمانى که با مسلمین بسته بودند محکوم به جلاى وطن شدند. و نیز به این قسمت از داستان اشاره دارد که سبب نقض عهدشان این بود که منافقان به ایشان وعده دادند که اگر نقض عهد کنید ما شما را یارى مى‏کنیم، ولى همین که ایشان نقض عهد کردند، منافقین به وعده‏اى که داده بودند وفا ننمودند.[5]

در آیه دوم آمده: " هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ دِیارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ" مراد از جمله" آنان که از اهل کتاب کافر شدند و خدا بیرونشان کرد" همانطور که گفته شد قبیله بنى النضیر است که یکى از قبائل یهود بودند، و در بیرون شهر مدینه منزل داشتند، و بین آنان و رسول خدا (ص) عهدى بر قرار شده بود که همواره با هم به مسالمت زندگى کنند، دشمنان هر یک دشمنان دیگرى و دوستان هر یک دوستان دیگرى باشد. ولى بنى النضیر این پیمان را شکستند، و رسول خدا (ص) دستور داد تا جلاى وطن کنند .کلمه" حشر" به معناى بیرون کردن است اما نه بیرون کردن یک نفر، بلکه یک جمعیت، و نه به اختیار، بلکه به اجبار. و معناى آیه این است که: خداى تعالى همان کسى است که یهودیان بنى النضیر را براى اولین بار از جزیرة العرب از خانه و زندگیشان بیرون کرد.آن گاه به اهمیت این جریان اشاره نموده، مى‏فرماید:" ما ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا" یعنى:هیچ احتمال نمى‏دادید که دست از وطن خود کشیده بیرون روند، چون شما از این قبیله قوت و شدت و نیرومندى سابقه داشتید." وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ" خود آنها هم هرگز چنین احتمالى نمى‏دادند، آنها پیش خود فکر مى‏کردند قلعه‏هاى محکمشان نمى‏گذارد خدا آسیبشان برساند، و ما دام که در آن قلعه‏ها متحصن هستند، مسلمانان بر آنان غلبه نمى‏یابند. دراین آیه با اینکه مى‏توانست بفرماید" مانعتهم حصونهم من المسلمین" فرمود" من اللَّه" و این بدان جهت است که در آیه قبلى اخراج آنان را به خدا نسبت داده بود. و همچنین در ذیل آیه، القاى رعب در دلهاى آنان را به خدا نسبت داد. از لحن این آیه استفاده مى‏شود که بنى النضیر چندین قلعه داشتند، نه یکى، چون فرموده" حصونهم".[6]

آن گاه به فساد پندار آنان، و خبط و اشتباهشان پرداخته، مى‏فرماید:" فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا" خداى تعالى از جایى و از درى به سراغشان آمد که هیچ خیال نمى‏کردند.و منظور از" آمدن خدا" نفوذ اراده او در میان آنان است، اما نه از راهى که آنان گمان مى‏کردند- که همان دژها و درها است- بلکه از طریق باطنشان که همان راههاى قلبیشان است، لذا مى‏فرماید:" وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ". و کلمه" رعب" به معناى خوفى است که دل را پر کند،" یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ"، خانه‏هایشان را به دست خود ویران مى‏کردند که به دست مسلمانان نیفتد. و این از قوت سیطره‏اى بود که خداى تعالى بر آنان داشت، براى اینکه خانمانشان را به دست خود آنان و به دست مؤمنان ویران کرد. و اینکه فرمود:" و به دست مؤمنان" بدین جهت است که خدا به مؤمنان دستور داده، و آنان را به امتثال دستور و به کرسى نشاندن اراده‏اش موفق فرموده بود." فَاعْتَبِرُوا" پس پند بگیرید اى صاحبان بصیرت، چون مى‏بینید که خداى تعالى یهودیان را به خاطر دشمنیشان با خدا و رسول چگونه در بدر کرد. [7]

در این آیات خواندیم که یکى از عوامل مؤثر پیروزى همان ترس و وحشتى بود که خدا بر دلهاى آنها افکند تا آنجا که خانه‏هاى خود را با دست خود ویران مى‏کردند، و حاضر شدند از اموال خود چشم بپوشند و از آن دیار بیرون روند.

نظیر این معنى چند بار در آیات قرآن مجید آمده است از جمله در داستان گروه دیگرى از یهود بنام" بنى قریظه" که مسلمانان بعد از جنگ احزاب در یک درگیرى شدید با آنها روبرو شدند نیز آمده است، مى‏فرماید: وَ أَنْزَلَ الَّذِینَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ صَیاصِیهِمْ وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً:" خداوند گروهى از اهل کتاب را که از مشرکان عرب حمایت کردند از دژهاى محکمشان فرود آورد، و در دلهاى آنها ترس و وحشت افکند، تا آنجا که گروهى را به قتل رساندید و گروهى را اسیر کردید" (احزاب 26)

همین معنى در داستان جنگ بدر نیز آمده است که مى‏گوید: سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ:" من به زودى در دلهاى کافران وحشت مى‏افکنم". [8]

وحشت حکم یک لشکر نامرئى الهى را دارد.از این لشکرها خدا زیاد دارد.مثل لشکر محبت در مورد حضرت موسی علیه السلام که مهرش را به دل آسیه انداخت.و نمونه های دیگر

پس بیایید کمتر بگوییم چطوری؟ از چه راهی؟ مگر میشود . بله از آن راه و لشکری که خدا می داند، می‌شود.

[1]برگرفته از معراج السعاده/ص698

[2]تفسیر نمونه، ج‏18، ص: 67و68

[3]تفسیر نمونه، ج‏18، ص: 64و65

[4]تفسیر نمونه، ج‏18، ص: 67و68

[5]ترجمه المیزان، ج‏19، ص: 348

[6]ترجمه المیزان، ج‏19، ص:349و 350

[7]ترجمه المیزان، ج‏19، ص:349و 350

[8]تفسیر نمونه، ج‏23، ص: 498



:: لینک ثابت
ن : yazahra
ت : 29 اسفند 1395
بازدید : 7
نظرات : 0
توکل(قسمت دوم

این دسته از مردم که در کارهای نیک هیچ تمسک و توکلی ندارند راجع به امور آخرت لاف توکل می زنند!! در هر علم و معرفت و تهذیب نفس و عبادت و اطاعت که سستی و تنبلی کنند، فوراً اظهار اعتماد بر خدا و فضل او و توکل بر او می نمایند. می خواهند بدون سعی و عمل با لفظ« خدا بزرگ است» و « متوکلیم به فضل خدا» درجات آخرتی را تحصیل کنند! در امور دنیا گویند سعی و تلاش و عمل با توکل و اعتماد به خدا منافات ندارد، و در امور آخرت سعی و عمل را منافی با اعتماد به فضل خدا و توکل بر او می شمارند. این نیست مگر از کید و حیله های نفس و شیطان، زیرا که اینها نه در امور دنیا و نه در امور آخرت توکل دارند و در هیچ یک اعتماد به خدا ندارند؛ ولی چون به امور دنیایی اهمیت می دهند، به اسباب تمسک و تعلق دارند و به خدا و تصرف او اعتماد نمی کنند. و به عکس کارهای آخرت را چون اهمیت نمی دهند و ایمان حقیقی به معاد ندارند، برای آن عذری می تراشند. گاهی می گویند خدا بزرگ است، گاهی اظهار اعتماد به خدا و شفاعت کنندگان می کنند، با اینکه تمام این اظهارات جز لقلقه ی زبان نیست و حقیقت ندارد.[1]

دسته دوم: اشخاصی هستند که یا با برهان و دلایل عقلی و یا با نقل(یعنی آیات و روایات) اعتقاد پیدا کرده و تصدق می کنند که خداوند تقدیر کننده امور است و مسبّب اسباب و مؤثر در وجود و قدرت و تصرف او محدود به حدی نیست. اینها در مقام عقل توکل به خدا دارند، یعنی ارکان توکل پیش آنها از نظر عقلی و نقلی تمام است، از این جهت خود را متوکل دانند. و دلیل بر لازم بودن توکل نیز اقامه کنند؛[2]

زیرا که ارکان توکل را اثبات نمودند و آن چند چیز است:

  1. خداوند عالِم و آگاه به احتیاجات و نیازهای بندگان است.
  2. قدرت رفع و برآوردن احتیاجات را دارد.
  3. بخل در ذات مقدس الهی وجود ندارد.
  4. رحمت و شفقت بر بندگان دارد.

پس لازم است بر عالِمِ قادرِ غیر بخیلِ رحیم بر بندگان توکل کنند. زیرا که قائم و برپادارنده مصالح آنها می شودو نمی گذارد مصلحتی از آنها فوت شود، اگر چه خود آنها مصلحتها را از مفاسد تشخیص ندهند[3].

این گروه اگر چه از نظر علمی توکل دارند، ولی به مرتبه ی ایمان نرسیده، و از این جهت در امور متزلزل هستند زیرا عقل آنها با قلب آنها در کشمکش است و عقل آنها مغلوب و شکست خورده است، زیرا که قلوب آنها متعلق به اسباب است و از تصرف حق محجوب است[4].

دسته سوم: آنهایی هستند که تصرف حق را در موجودات به قلوب رسانده و قلوب آنها ایمان آورده به اینکه تقدیر کننده امور حق تعالی و سلطان و مالک اشیاء اوست؛ و با قلم عقل در لوح و صفحه دل ارکان توحید را رسانده اند. اینها صاحب مقام توکل هستند.ولی این طایفه نیز در مراتب ایمان و دجات آن بسیار مختلف هستند تا به درجه ی اطمینان و کمال آن برسد که آن وقت درجه کامل توکل در قلوب آنها ظاهر شود و تعلق و دلبستگی به اسباب پیدا نکنند و دل آنها چنگ به مقام ربوبی زند و اطمینان و اعتماد به او پیدا کنند؛[5]

دلایل عدم توکل

اما چرا بعضی با وجود معنا و مفهوم توکل و اینکه سنت الهی است باز هم نمی توانیم توکل کنیم؟ دو دلیل برای آن ذکر کرده اند:

  1. و2.ضعف نفس است.[6]

در ادامه هر کدام را توضیح خواهیم داد.

  1. ضعف یقین:

یعنی یقین ندارد که هیچ تاثیرگذاری در عالم نیست جز خدا، یعنی لا موثر فی الوجود الّا اللّه را باور ندارد اگر برگی می افتد خدا خواسته، اگر پشه ای شکار ملخی می شود او خواسته.

می گویند دو سنگ در کنار تنور با یک جنس و با یک فاصله قرار داشتند یکی سرد و یکی داغ. سراغ عالم وقت« آخوند کاشی» میروند و ماجرا رو بازگو می‌کنند، ایشان می فرماید سنگ سرد را بردارید و از وسط نصف کنید و چنین می کنند، می بینند یک کرم وسط سنگ است و دارد روزیش را می خورد و هنوز مرگش فرا نرسیده.

اینکه شخص پشت همه اتفاقات دستی ببیند و بداند هر اتفاقی از طرف اوست.این طرز فکر و نوع نگاه به زندگی، زندگی را بسیار زیبا می کند.اگر خانه گلستان شد یا آتش گرفت بدانیم همه کار به دست اوست و حکمتی دارد.

گفته شده در یک زمانی تعداد شیرهای یک منطقه ای کم شده بودند برای بررسی این علت دوربینهایی کار گذاشتند و روند رشد و تغذیه و ... را زیر نظر گرفتند تا علت را بیابند به طور اتفاقی این دوربینها یک صحنه بسیار جالب را ظبط کردند و آن این بود که:

یک روز یک شیر جوان بسیار گرسنه برای شکار می رود به گروهی از آهوها می رسد که آنها با دیدن او پا به فرار می گذارند و در این حین بچه آهویی عقب می افتد، حالا یک شیر جوان، گرسنه و قدرتمند و یک آهو جا مانده!!!! شیر متوجه می شود مادر این آهو نگران ایستاده و نظاره گر است شیر جوان به جای خوردن آهو در کمال ناباوری بچه آهو را به دهن گرفته و او را به مادرش می رساند.آری تا او نخواهد آهویی شکار شیری نمی شود.

اگر به سراغ شگفتیهای خلقت بروید از این نمونه ها پیدا خواهید کرد. یا گفته اند شخصی با چه زحمتی کارخانه ای بزرگ و مجهز می سازد و در بدو امر وقتی کار تمام می شود کارخانه آتش می‌گیرد. همه دچار شوک می شوند چرا چنین شده نکات ایمنی رعایت نشده؟ کسی بی احتیاطی کرده؟اگر کسی تیزبین باشه دست کس دیگری را پشت ماجرا خواهد دید.ماجرا که دنبال شد رازش برملا شد، گفتند صاحب کارخانه چند کارگر افغانی آورده کارش را که انجام دادند، آنها را معرفی کرده و آمدند آنها را بردند و گفته آدم باید اینطور زرنگ باشد غافل از اینکه کسی هست که از این مکرها خبر دارد و در مقابل او هیچ کس کاری نمی تواند بکند.

انسانهای موحد با هر کاری و قبل و بعد آن خدا را می بینند.

موحد چو زر ریزی اندر برش                                   چو شمشیر هندی نهی بر سرش

امید و هراسش نباشد ز کس                                  بر این است بنیاد و توحید و بس(گلستان سعدی)

آری کسی که می خواهد توکل کند باید اعتقاد توحیدیش درست شود، آنگاه بی هیچ نگرانی کار را به او می سپارد. دیگر امید و ترسش از اسباب برداشته می شود. می داند همه کاره اوست، همه اسباب به دست اوست، اثرها از اوست آنگاه با چنین شناختی کارش را به او می سپارد چون می داند همه چیز به دست اوست. (توضیح بیشتر در قسمت «رابطه توکل با توحید» در ادامه خواهد آمد.که موحد باید خدا را موثر و مالک نفع و ضرر و صاحب راهها و اسباب و قلوب بداند و او را با صفاتش بشناسد، تا بتواند کارش و اموراتش را به او بسپارد و به او تکیه و اعتماد کند و توکل نماید. در هر مورد مثالهایی زده خواهد شد.)

ضعف ن

[1]همان

[2]همان

[3]همان

[4]همان

[5]همان

[6]معراج السعادة، ص 698



:: لینک ثابت
ن : yazahra
ت : 24 اسفند 1395
بازدید : 67
نظرات : 0
توکل

سعی شده است به صورت کاربردی مطالب مرتبط با توکل جمع آوری گردد.

معنای لغوی توکل

توکل از وکل به معنای واگذار کردن[1]، سپردن کار به دیگری، اعتماد و اطمینان کردن، تکیه کردن و اعتماد بر دیگری کردن و کا ر را به سوی او رها کردن[2] می باشد.

و توکل یعنی وکیل گرفتن. بر دیگری اعتماد کنی و او را از جانب خود نائب بگیری[3]. اصل در توکل اظهار عجز و ناتوانی است.[4] یعنی در امر و کارت به غیر خودت اعتماد کنی[5].

مفهوم توکل

توکل هدیه ای الهی

باید بدانیم توکل هدیه ای است از جانب خدا چنانچه در حدیثی آمده است که جبرئیل خدمت رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله آمد، و عرض کرد: خداوند تبارک و تعالى مرا فرستاده که هدیه‏اى به تو تقدیم نمایم که به احدى قبل از تو داده نشده، پیغمبر اکرم صلى اللَّه علیه و آله فرمود: من پرسیدم: آن چیست؟ گفت: «صبر» (شکیبائى، بردبارى) و بهتر از آن، گفتم: بهتر از صبر چیست؟ گفت: رضا (خوشنودى) و بهتر از آن، پرسیدم: بهتر از رضا چیست؟ جواب داد: «زهد» و بهتر از آن، گفتم: بهتر از زهد چیست؟ گفت: «اخلاص» و نیکوتر از آن، گفتم: نیکوتر از اخلاص چیست؟پاسخ گفت: «یقین» و پسندیده‏تر از آن، پرسیدم: اى جبرئیل آن چیست؟ گفت: نردبان رسیدن به آن، و آن «توکّل» بر خداى عزّ و جل است.[6]

تا اینجا روشن شد که توکل هدیه ای است که از صبر و رضا و زهد و اخلاص و یقین بهتر و وسیله رسیدن به آن است. د ادامه معنای توکل را بیان می‌کنند که بهتر از این معنا هیچ کجا یافت نمی‌شود.

گفتم: «توکّل» بر خداى عزّ و جلّ چیست؟ گفت: آنکه بدانى مخلوق زیان نمى‏زند، و سود نمى‏رساند، و بخشش نمى‏کند، و باز نمى‏دارد، و ناامیدى از مخلوق را شیوه خودسازى، پس هر گاه بنده چنین باشد به کسى جز خدا تکیه نکند، و نمى‏ترسد جز از خدا، و به کسى غیر از خدا طمع نمى‏بندد پس اینست توکّل (کار خود را بخدا واگذاشتن و بامید خدا بودن)[7]

الْعِلْمُ بِأَنَّ الْمَخْلُوقَ لَا یَضُرُّ وَ لَا یَنْفَعُ وَ لَا یُعْطِی وَ لَا یَمْنَعُ وَ اسْتِعْمَالُ الْیَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ فَإِذَا کَانَ الْعَبْدُ کَذَلِکَ لَمْ یَعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَى اللَّهِ وَ لَمْ یَرْجُ وَ لَمْ یَخَفْ سِوَى اللَّهِ وَ لَمْ یَطْمَعْ فِی أَحَدٍ سِوَى اللَّهِ فَهَذَا هُوَ التَّوَکُّلُ

دقت کنید توکل علمی است که بدانی مالک نفع و ضرر و اعطاء و منع تنها و تنها خداست اینگونه است که امید به خلق و ترس از خلق از بین می رود و دیگر دست خود و نه دستِ دل خود را جلوی احدی دراز نمی‌کند.

وکالت خدا

مفهوم وکالت خدا شبیه همان مفهمومی است که در مورد وکالت انسان استفاده می کنیم، برای درک این موضوع فرض کنید شما مسئله ای برایتان پیش آمده است و این مسئله هر چیزی می خواهد باشد تاکید می کنم هر چیزی، و نیاز به وکیل دارید، با پیگیری های زیاد متوجه می شوید که کسی هست که:

* علم او: علم اولین و آخرین و قدرت و توان او: مافوق همه است. خیلی خیلی حاذق است. آنقدر تواناست که زبان قاصراست و نمی توان برای علم و توان او حدی گذاشت.

**و افراد معتمد و مورد اطمینان هم کار او را تایید می کنند و می گویند واقعا عالیست. هر کس کارش را به او سپرده به خوبی حل شده است.

*** و خود وکیل هم بگوید هرکس کارش رو من بسپارد دنیا و آخرتش رو کفایت میکنم و این امور جزئی که چیزی نیست و راست راست هم می گوید.

**** یک چیز خیلی مهمتر اینکه هرکس او رو وکیل بگیرد یعنی کارش رو به او بسپارد و به او تکیه کند همه اسباب و وسایل رو به جریان می اندازد و شرایط رو فراهم می کند تا به هدفش برسد. هر کس او را وکیل بگیرد 99 درصد به آنچه می خواهد می رسد مگر یک درصد که علت آن را هم حتما به او می فهماند چرا.

حالا چنین وکیلی را برای کارتان انتخاب نمی کنید؟؟؟؟!!!!!

هم خیلی کارآمد است و با آن همه علم و قدرت بی نهایت و آشنایی با همه راهها تازه خودش می تواند راه ایجاد کند و ... این همه انبیاء و اولیاء می گویند حاذق حاذق است.

جالب اینکه در هر کاری می توانیم توکل کنیم یعنی هر کاری را می توانیم به او بسپاریم مثل خوردن، خوابیدن، عروسی رفتن، ازدواج، بچه دار شدن و خرید کردن ، کار پیدا کردن و هر کاری و هر کاری.

در ضمن او وکیلی است که تاکنون وکیل ما بوده است:   در آن وقت که ما هیچ بودیم او ما را به وجود آورد، آنچه در شکم مادر لازم بود برای ما فراهم کرد، به دنیا آمدیم اسباب و وسایل مورد نیاز ما رو مهیا نمود از شیر مادر و مهر و محبت پدر و مادر و ... و به طور کلی هرچه لازمه سعادت ما بود فراهم کرد، (مراجعه شود به ابتدای دعای امام حسین علیه السلام در روز عرفه)تا به سن تکلیف و یا در واقع عقل داشتن و قوه تشخیص داشتن رسیدیم حال خدا می گوید: هر آنچه لازم بود از نفس کشیدن و ... به تو دادم بدون اینکه از من بخواهی و بدون اینکه بدانی چه می خواهی تو را کفایت کردم اما اکنون که عقلت رسیده باید خودت بخواهی وکیل کارهایت باشم. حالا که می دانی چه می خواهی در مورد کارهایت وکالت امرت را به من واگذار کن و به من بسپار من خودم باز کفایتت را می کنم.

چکار کنیم؟؟ اما پاسخ بعضی از ما:

آیا خدا می تواند؟ شاید کمک نکند! دل می لرزد و اضطراب پیدا می کند و این ترس مانع از توکل می شود. اضطراب از اینکه: نکند خدا نخواهد، نکند خدا درست نکند، نکند نشود و نکند ... ---> بالاخره نتیجه اینکه خودم انجام بدهم بهتر است ---> در واقع خودمان رو بیشتر قبول داریم.

خدا می گوید: به من بسپار، دست من باز است درست می کنم.

خیلی که مثبت نگاه کنیم می گوییم نه خدایا ! شاید بخواهی امتحانم کنی.

ولی به راستی اَلیسَ بِکافٍّ عَبدَهُ[8]؟؟؟آیا خدا برای بنده اش بس نیست؟ کافی نیست؟ امورش را کفایت نمی کند؟مگر نگفته:   مَن یتوکَّل علی الله فهو حَسْبُه [9].هر کس توکل کند بر خدا پس او را کفایت می کند.

شرط نگذاشته اگر فلان طور بود اگر گناهکار نبود اگر بنده خوبی بود. هر کس، هر کس در هر کار توکل کند و کارش را به او بسپارد او را کفایت می کند.

امتحان کنید نه اینکه خدا رو امتحان کنید اثر توکل را امتحان کنید.

نشانه اینکه توکل کردیم این است که دیگر اضطراب و استرس و نگرانی نداریم. امید و ترس نسبت به خلق نداریم.

توکل صد در صد

توکل یعنی صد در صد کار را به او بسپارید اگر نود و نه و نیم درصد خدا باشد و نیم درصد کس دیگری یا چیز دیگری، خدا قبول نمی کند و می گوید یا من یا به آن نیم درصد واگذار می‌کند. خدا غیور است پس اگر واقعا کار را به او واگذار کنیم به او تکیه کنیم، حتما حتما به خوبی کفایت می کند.

خود خدا گفته اگر بنده ای به غیر از من امید داشته باشد امیدش را ناامید می کنم: هیچ مخلوقى نیست که به غیر من پناه ببرد، مگر این که دستش را از اسباب و ریسمان هاى آسمانها و زمین کوتاه کنم، پس اگر از من بخواهد عطایش نکنم و اگر مرا بخواند جوابش ندهم.[10]

در حدیث بسیار تکان دهنده ی دیگری این موضوع به طور مفصل و با قسم و تاکید همراه شده است:[11]

به عزّت و جلال خودم سوگند و به مجد و عظمت و مقام‏بلندم سوگند یاد مى‏کنم که هر کس جز من از دیگرى حاجت بخواهد و به دیگران توجه کند، آرزوهاى آنها را بر نمى‏آورم و آنان را ناامید مى‏کنم.جامه خوارى در بر آنها مى‏نمایم، و آنها را در نزد مردم رسوا مى‏سازم، و از مقام قرب خود دور مى‏گردانم، و از نزدیک شدن او به خود بازش مى‏دارم، او در سختى‏ها آرزوى کمک از دیگران را دارد در حالى که همه سختى‏ها در دست من مى‏باشد.او از غیر من آرزو مى‏کند و در خانه دیگرى را مى‏کوبد، در حالى که همه کلیدها در دست من است و درهاى بسته را من باز مى‏کنم، و در خانه من روى همه باز مى‏باشد، آیا کدام یک براى رفع پریشانى و گرفتارى نزد من آمد و من او را ناامید کردم.آیا کدام کس با امید در خانه من آمد که من امید او را قطع کردم، من آرزوهاى بندگان خود را نزد خود محفوظ گذاشته‏ام آنها به این رضایت پیدا نمى‏کنند و جاى دیگر مى‏روند، من همه آسمان‏ها را از فرشتگان پر کرده‏ام و آنها از ذکر و تسبیح خسته نمى‏گردند.من به فرشتگان امر کرده‏ام درهاى خانه مرا روى بندگان نبندند ولى مردم به گفته من اعتماد ندارند، مگر او نمى‏داند اگر حادثه‏اى نابهنگام او را دریابد او هرگز قدرت ندارد آن را از خود دور گرداند و کسى بدون اجازه من توانائى ندارد او را نجات دهد.پس چرا آن بنده از من گریزان است، و خود را با افکار و اندیشه‏هاى دیگرى مشغول کرده است، او بدون اینکه از من سؤال کند مورد بخشش من قرار گرفت، و بعد از اینکه نعمت‏ها را از وى گرفتم و او ناتوان شد، اینک به جاى دیگرى مى‏رود و از وى حوائج خود را مى‏خواهد و رفع پریشانى خود را طلب مى‏کند.آیا او انتظار دارد قبل از اینکه از من سؤال کند خواسته‏هاى او را بر آورم، و بعد از من سؤال کند و پاسخ نگیرد، آیا من بخیل هستم و نمى‏خواهم چیزى به او دهم، و مرا به بخل نسبت دهد، مگر جود و احسان و فضل و عنایت در دست من‏ قرار ندارند.مگر عفو و رحمت در نزد من نیست، مگر من مرکز آمال و آرزوهاى بندگان نیستم، چه کسى غیر از من آرزوها را برطرف مى‏کند و حوائج را بر مى‏آورد، مگر آرزومندان نمى‏ترسند که از دیگران آرزو دارند و دل به جاهاى دیگر بسته‏اند.اگر اهل آسمانها و زمین همه آرزو کنند، و من خواسته همه را برآورم از دولت و کشورم هرگز چیزى کاسته نخواهد شد و ذره‏اى در آن تغییر پیدا نخواهد کرد، چگونه کاسته مى‏گردد ملکى که من نگهبان او مى‏باشم، بدا به حال آنهائى که از رحمت من ناامید شده‏اند، و بدا به حال آنهائى که مرا نافرمانى کنند و مراقب من نباشند.[12]

و البته وقتی امیدش و توکلش به اوست این چنین می کند که خود می گوید: خداوند به داود وحى کرد هر بنده‏اى که در خانه من بیاید و به من توسل پیدا کند و به مخلوقات من توجه نداشته باشد من این را از نیت او مى‏دانم و راز دل او را مى‏شناسم.بعد از این اگر همه آسمانها و زمین هم با او مکر کنند براى وى راه بیرون شدن از آن مکرها را فراهم مى‏کنم‏.[13]

اینجاست که معنا یحدیث امام رضا علیه السلام روشن می شود: امام رضا علیه السلام : ما حَدُّ التَّوکل؟ فَقال لی: اَن لا تَخافَ معَ اللهِ اَحَداً؛ حد توکل چیست؟ حضرت فرمودند: اینکه با وجود خدا از هیچ کس نترسی.

و بالاخره شخص با تمام وجود می فهمد که دیگران واقعا توانایی ندارند و خودشان ضعیف و محتاج و نیازمند هستند.

وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُه‏             کسى که بر خدا توکل کند خدا همه کاره‏اش مى‏شود.

علامه در المیزان ذیل این آیه می فرماید: خدا کافى و کفیل او است، علتش این است که خداى تعالى آخرین سبب است، که تمامى سبب‏ها بدو منتهى مى‏شود، در نتیجه وقتى او چیزى را اراده کند بجا مى‏آورد و به خواسته خود می رسد ، بدون اینکه اراده‏اش دگرگونى پذیرد. و چیزى بین او و خواسته‏اش حائل نمى‏گردد، و اما سایر اسباب که انسانها در رفع حوائج خود متوسل بدانها مى‏شوند، سببیت خود را از ناحیه خدا مالکند، و آن مقدار را مالکند که او به آنها داده، و هر صاحب قدرتى آن مقدار قدرت دارد که به آن داده، در نتیجه در مقام فعل آن مقدار مى‏تواند عمل کند که او اجازه‏اش داده باشد.پس تنها خدا براى هر کس که بر او توکل کند کافى است، و هیچ سبب دیگر چنین نیست.[14]

یعنی همه کاره عالم وجود اوست. هرچیزی هر تاثیری هرجا دارد از خداست. خدا به راحتی می تواند در هر چیزی تاثیری بگذارد. تاثیرهایی از ابتدا به وسایل و اسباب داده است، مثلا اثر کارد بریدن است یا اثر آتش سوزاندن است ولی اینگونه نیست که نتواند این اثرها را بگیرد و چون این اثرها را داده دستش بسته شده باشد، چنانچه به آتش گفت سرد شود و بر حضرت ابراهیم علیه السلام سرد شد و کاردی که باید سر اسماعیل علیه اسلام را می برید کار نکرد. پس خود به تمام اسباب اثری داده ولی دست خود را نبسته. نظامی می گوید:

اگر تیغ عالم بجنبد ز جای                                   نبرد رگی تا نخواهد خدای

تا خدا نخواهد تیغ عالم هم کار نمی کند.

دقت کنید: به دنبال توکل ، عنایت پروردگار قطعی‏ است ، هر کس بر خدا به حقیقت توکل کند عنایت خدا را همراه دارد ، و با عنایت خدا و تأیید خدا که خود یک جریان خاص دارد و یک سنت است: (یعنی تغییر نمی کند) و یک سلسله علل و معلولات در کار است ، رسیدن به هدف قطعی است . این(توکل) ، قانونی است که بر همه قانونهای دیگر حکومت می‏کند.[15]

مثلا گناهی کردی الآن قانونی در جریان است که تو اثر وضعی گناهت را ببینی به محض اینکه به خدا توکل می کنی توکل آن قانون را ساقط می کند و توکل جریان پیدا می کند. پس گفتن این جمله که چون من گناه کردم شاید خدا کفیل من نباشد صحیح نیست اینگونه نمی باشد.

هرکس به خدا توکل کند خداوند او را کفایت می کند، یعنی به هیچ سببی از سببهای ظاهری احتیاجی نیست. و سپس می گوید: اِنَّ اللّهَ بالِغُ اَمْرِهِ یعنی خدا فرمان خودش را به نتیجه و به واقعیت می رساند. [ یعنی اگر گفته برمن توکل کن خودش هم به نتیجه می رساند. به بلوغ می رساند.]ولی برای آنکه مردم خیال نکنند حساب علت و معلول و اندازه گیری در کار عالم نیست و احیاناً خداوند کاری را بدون رابطه ی علت و معلول انجام می دهد، بلافاصله می فرماید: قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیْ ءٍ قَدْراً یعنی برای هر چیزی حد و اندازه ای و رابطه ای قرار داده است ولی آن رابطه را تنها خدا می داند. اینکه هر وقت خدا اراده کند کاری را انجام می دهد که هیچ یک از اسبابی که بشر می شناسد دخالت ندارد از این جهت است که اینها پوششها هستند و اسباب واقعی نیستند و خدا خودش می داند که سبب واقعی چیست. خداوند هرگاه اراده کند، اشخاصی را به رازهای علت و معلول آشنا می سازد.[16]

مثال مطلب بالا: مثلا شما مریض هستید پیش دکتر می روید، دارو تهیه می کنید و غذاهای مفید برای آن بیماری فراهم می کنید این اسبابی است که نتیجه ای در بر دارد یا بهبودی یا عدم بهبودی. حال شما توکل هم می کنید یعنی کار را به خدا می سپارید تشخیص دکتر، اثر دارو، اثر غذا را و.. و می دانید اگر او بخواهد اثر می کند حال با این اعتقاد به او تکیه می کنید با این کار شما توکل را هم با اسباب یا به عبارتی به مواد اولیه خود اضافه می کنید پس نتیجه ای جدید خواهید داشت. پس شما به علتهای موجود علت جدیدی به نام توکل را هم اضافه کردید و در نتیجه معلول هم تغییر می کند.

یک نمونه واقعی: یک شاگرد اول از یکی از مدارس خوب اصفهان برای کنکور صد در صد آماده بوده، خواندن درس ، مشاوره، برنامه ریزی و همه کارهای لازم را هم انجام داده سر کنکور تا سوالها را میدهند حالش بد می شود تا دو ساعت بعد بهتر می شود از او می پرسند چه شد: می گوید تا سوالها را دادند و دیدم همه را بلد هستم حالم بد شد. تحلیلش با شما

شما واقعا توکل را در کارها پیدا بکنید ( توکل یعنی‌ انسان وظیفه خودش را با اعتماد به خدا انجام بدهد ) آن وقت می‌بینید چطور دست خدا به همراهتان می‌آید " فان الله عزیز حکیم "خدا غالب و قاهر است، اگر بخواهد ، هیچ قدرتی در مقابل او نیست ، و حکیم است : و کارهایش‌ حکیمانه و بر اساس مصلحت است ، بی جهت کسی را تأیید نمی‌کند.[17] [اگر به کسی یاری می رساند دلیل دارد به طریقی یاری خدا را به سمت خود کشیده است با دعا، توکل، ... یاری خدا را به سمت خود جلب کرده و خدا را یار خود کرده است.]

روح انسان احتیاج دارد به تکیه گاه محکمی که‌ در کارها به او توکل کند و به او امیدوار باشد که او را در کارها اعانت‌ می‌کند . اینها همه به منزله مواد لازمی است که برای مزاج روح لازم است و اگر تعادل و توازن به هم بخورد دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند خوشی و آرامش به‌ انسان بدهد .[18]

قطره ی وجود ما لرزان است تا تکیه نکنیم، تا وصل نشویم آرام نمی شویم؛یک استکان آب با یک قطره تکان می خورد ولی دریا با وجود اینکه رودخانه بدان می ریزد به کارش ادامه می دهد.

دریای فراوان نشود تیره به سیل                       عارف که برنجد تنک آب است هنوز(سعدی)

دل ما چون کوچک است با یک حرف، نگاه، نوع برخورد دیگران و شرایط اجتماعی و به خاطر موارد مختلف به لرزش در می آید، هر سنگ کوچک در آن بیفتد می تواند آن را بلرزاند. اگر می خواهیم قوت پیدا کنیم و نلرزیم باید به دریا وصل شویم. باید به کسی توکل کنیم تا آرام بگیریم و گرنه با کوچکترین نسیم ها می لرزیم.

توکل برای مزاج روح لازم است اگر نباشد مزاج روح به هم می خورد، همانطور که به هم ریختگی مزاج جسمی، بیماریهای جسمی ایجاد می کند، به هم ریختگی مزاج روحی باعث بیماریهای روحی می شود.انسان آرامشش را از دست می دهد، احساس امنیت نمی کند، احساس پشتیبانی نمی کند، هر کاری می خواهد انجام دهد دلش لرزان است. اما اگر کسی که همه قدرتها را دارد، دستش هم باز است بگوید به من تکیه کن من صد در صد یار تو هستم، بگوید کارت را به من بسپار من برایت کافی هستم چرا من می لرزم؟؟؟

با توجه به آنچه گفته شد توکل بر خدا یعنی: بنده در همه امور خود به خدا اعتماد کند و دلش به او مطمئن باشد و همه کارهای خود را به پروردگار حواله کند و از هر حول و قوه ای بیزار شود و تکیه بر حول و قوه الهی نماید.[19] توکل بر خدا یعنی عبد در همه اموری که آنرا از خلق خدا آرزو می کند و می خواهد به سوی خدا منقطع شود[20]. یعنی امیدش از مردم قطع و همه چیز را از او بخواهد.

درنتیجه اعتقاد پیدا می کند هر کاری در کارخانه هستی رخ می دهد همه از جانب اوست و هیچ کس را جز او قدرت بر هیچ کاری نیست و حول و قوه ای نیست مگر به واسطه او، تمام علم و قدرت و نهایت رحمت و عطوفت و مهربانی از برای اوست. اینکه بالاتر از قدرت او قدرتی نیست و بالاتر از علم او علمی نیست و هیچ مهربانی و عنایتی از مهربانی و عنایت او بیشتر نیست. پس چنین کسی دل او اعتماد به خدا دارد و بس و توجهی به دیگری حتی خود ندارد.[21]

رابطه توکل با تلاش                                          

وقتی ما کارمان رو به خدا می‌سپاریم و بر او توکل می کنیم آیا دیگر نباید تلاش کنیم و سعی و کوشش نماییم؟مثلا من توکل کنم و درس نخوانم یا توکل کنم و کار نکنم؟

پاسخ:

باید بدانیم امور و کارهای ما دو دسته و دو گونه اند و در هر مورد تلاش و توکل معنای خود را دارد:

  1. [22] و راهی برایش نیست مثلا خدای نکرده کسی بچه عقب افتاده دارد یا یعنی وسیله و اسبابی برای من وجود ندارد،در این موارد تلاش معنی ندارد و باید کار را کاملا به خدا بسپارد اما بهتر است برای این و آن گله نکند، سر و صدا نکند و فکر و تدبیر و سعی بیجا نکند.
  2. دسته دوم اموری هستند که از قدرت شخص خارج نیست و اسبابی وجود دارد که می تواند از آنها استفاده کند تا به هدف برسد.[23] پس باید تلاش بکند و منافاتی با توکل ندارد نکته مهم اینجا ست که اعتماد او نباید به اسباب و وسایط باشد، بلکه اطمینان و وثوق او باید به خدا باشد[24].

مثلا شخص بگوید من که خیلی خوب درسم را خوانده ام و تلاشم را کرده ام، حافظه ام هم که خوب است، نباید به اینها اعتماد کند اگرچه باید درسش را بخواند اما نباید به آنها امید ببندد آنوقت است که خدا صندلی را از زیر پایش می کشد.

پس شخص باید وظیفه اش را انجام بدهد اما بدان امید نبندد و کار را به خدا بسپارد و برای غیر او اثر نبیند که همه اثرها نیز از اوست.

گفت پیغمبر به آواز بلند                         با توکل زانوی اشتر ببند

گر توکل میکنی در کار کن                   کشت کن پس تکیه بر جبّار کن

در واقع شخص نباید شتر خود را رها کند وظیفه اش بستن است اما باید بداند که بستن او محافظ شترش نیست چه بسا که هر اتفاقی ممکن است بیفتد و بستن کارساز نباشد پس می بندد و به او بسپارد یعنی اگر شتر محفوظ است نه به بستن من که به خواست توست، اما وظیفه ی من بستن شتر است.

و البته اموری هستند که خدا به انجام آنها سفارش نموده است از آن جمله عبادات اموری هستند که خداوند بندگان خود را به آن امر کرده و سعی در تحصیل آنها را از ایشان خواسته تا به سعادت جاوید رسند، همچنین از ایشان طلب روزی حلال و محافظت نفس و اهل و عیال را از آنها خواسته است تا به واسطه ی آن متمکّن از عبادت و بندگی باشند.[25]

 

دیدگاه مقام معظم رهبری

برای درک بیشتر به سخنان مقام معظم رهبری در این رابطه توجه کنید: توکل یعنی دست را روی دست می گذارند، می گویند خدا خودش درست کند؟ نه، معنای توکل این نیست. آن کسی که دست روی دست می گذارد در مقابل تکلیف ها و تعهدها و مسئولیت ها، به جای اینکه نیروی خود را مسئول بداند، معجزه ی خدایی را مسئول فرض می کند؛ این چنین آدمی باید بداند که قرآن این عمل را رد کرده است، به صورت مشت محکمی بر دهان بنی اسرائیل که به موسی گفتند: «فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُون‏» (مائده 24) تو و پروردگارت بروید، مشغول جنگ بشوید، با دشمن بستیزید، ما اینجا نشستیم – به تعبیر بنده کنار دیوار، زیر سایه- وقتی فتح کردید، ما را هم خبر کنید تا بیاییم. این را قرآن نفی می کند. این روش، روشِ بنی اسرائیلِ مطرودِ ملعونِ دور از جاده انسانیتِ محروم از لذائذ دین و ایمان است، برای آنهاست؛ شایسته مُسلِم نیست.پس توکل به این معنا نیست. این حرفی که در بین مردم رایج شده ـ دارم می گویم تا همه بشنوند و بفهمندـ اینی که رایجِ میان مردم است؛ می گویند: آقا، خدا خودش باید اصلاح بکند، از بنده ی خدا کاری بر نمی آید؛ این غلط است. اگر از بنده ی خدا کاری بر نمی آمد، اگر برای از بین بردن و ریشه کن کردن فساد، اراده ی آدمی و نیروی آدمی به کار نمی آمد، خدا انبیاء را بسیج نمی کرد. مردم را به پیروی از انبیاء دعوت نمی کرد. انبیاء را با رسالت های سنگین به صحنه نبرد این جهان نمی فرستاد. اینی که می بینید خدا کسانی را فرستاده، برای ریشه کن کردن فساد و آن کسان از جنس بشرند، پس بدانید که فساد بشری را بشر باید ریشه کن کند.[26]

پس توکل یعنی چه؟ توکل یعنی در همه حال، اتکاء و امیدت به خدا باشد. اگر درست موشکافی کنید، می بینید با این تعبیری که بنده عرض می کنم: در همه حال اتکاء و امیدت به خدا باشد؛ با این تعبیر، توکل از صورت یک چیز مخدر در می آید، به صورت یک عامل برانگیزاننده و عامل تحرک، جلوه گری می کند.[27]

دیدید بعضی ها در دشواری های زندگی، در بحران ها، در آنجایی که از همه وسایل ظاهری دستشان کوتاه است، چه می کنند؟ دیدید؟ شنیدید؟ یکی از چند کار را انجام می دهند:یا تسلیم دشمن می شود، می گوید وقتی یک کاری از من بر نمی آید چه کنم؟ تسلیم دشمن، این یک.یا تسلیم مسیر زندگی عادی می شود، نمی رود در مقابل دشمن به خاک بیفتد، اما عملاً راهی و روالی را در پیش می گیرد، حرکتی و تلاشی را به جا می گذارد و فراموش می کند که تسلیم جریان عادی زندگی شده در حقیقت. این چنین آدمی هم اگر چه ظاهراً تسلیم دشمن نشده، باطناً تسلیم دشمن شده؛ این هم یک جور، یک حالتی که عموم مردم در یک چنین بحران هایی در پیش می گیرند.راه دیگر این است که به زندگی خودشان خاتمه بدهند. آن جنابی که وقتی به حکومت می رسد مثلاً، از اطراف گربه رقصانی های قدرت های بین المللی او را به ستوه می آورند، هر وقتی هر روزی از گوشه ی مملکتش، یک سر و صدایی علیهش درست می کنند، وقتی که ناچارِ ناچار می شود، وقتی ذلّه می شود، خسته می شود، بیچاره می شود، به زندگی خودش خاتمه می دهد، انتحار می کند.[28]

اینها راه هایی است که یک انسان بی خدا در بن بست ها برایش مطرح می شود. وقتی به بن بستی رسیدی، وقتی به جایی رسیدی که به نظرت آمد اینجا تَهِ کوچه است، راهی در بین نیست، بر روی مردم معمولی چند در باز می شود: درِ تسلیم، تسلیم دشمن شدن، درِ تسلیم، تسلیم حوادث شدن، تسلیم جریان طبیعی شدن، درِ خودکشی و انتحار، خود را نابود کردن و راحت شدن و احیاناً پشیمانی ها، اما برای انسان با خدا درِ دیگری در بن بست ها باز می شود که باز شدن آن در ، درهای دیگر را، درهای شرافت کش را به روی او می بندد. آن در، چه دری است؟ درِ توکل به خدا. می گویند اینجا بن بست است. می گوید: خدایی که من می شناسم بن بست را هم می شکافد. بن بست چیست؟ از نظر خدا بن بست نداریم ما. همه ی بن بست ها با دست قدرت خدا بُن باز است! راه دارد.[29]

بن بست از جنگ احد بالاتر؟ لشکر معدود اسلام در حین سرگرمیِ به جمع آوری به غنیمت، ناگهان از دو طرف مورد هجوم قرار می گیرد، به خاطر غفلت چند تا سرباز. یک عده از جلو حمله می کنند، یک عده از پشت. اینها همه شمشیر را گذاشته اند، از اسب ها پیاده شده اند، اسلحه ها را زمین گذاشته اند؛ ناگهان می بینند دو گروه دارند به اینها از دو طرف، مسلّح، وحشی، عصبانی، خشمگین، حمله می کنند. خب پیداست که یک لشکر بی سلاح و بی جهاز، در یک چنین مواقعی چه می کند؟ فرار، در رفتند.شیطان از حنجره شیطان صفت ها اعلام کرد که پیغمبر از بین رفته. خیلی روشن است، شیطان همیشه از این کار ها را می کند. از نقشه های خیلی روشن و از دست های رو شده ی شیطان، یکی این است: زود تر از موعد، شکست جبهه ی الهی و رحمانی را اعلام بکند، که بله، شما شکست خوردید، پیغمبر از دنیا رفت. در این چنین بحرانی، در این چنین بن بستی، یک مؤمن متوکل چه می کند؟ آقا، بن بست از این بالاتر؟ راه های نجات به کلی بسته، اسلحه ها روی زمین افتاده، دشمن مجهّز، مسلّط، مسیطر، آنچه اینجا به داد انسان می رسد، آن دریچه ای است که خداپرستان فقط دارند؛ اتکای به خدا. چه بن بستی؟ بن بست کدام است؟ پیغمبر از دنیا رفته باشد، خدای پیغمبر که از بین نرفته است. تکلیف که از بین نرفته. آدمِ با توکل در اینجا مثل چه کسی عمل می کند؟ مثل امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب، مثل ابودجّانه، مثل دو تا سه تا سرباز دیگر، اینها آدم های باتوکل بودند. بی توکل ها چه کسانی بودند؟ آنهایی که از احد تا مدینه، پشت سرشان را هم نگاه نکردند، دویدند تا خودِ دروازه های شهر. حالا دیدید توکل یعنی چه؟[30]

آن کسی که توکل را دست بر روی دست گذاشتن، به امید آینده ی مجهول بی تلاش نشستن، ایمان خود را از نیروی خود سلب کردن، معنا می کند؛ آن کسی که به معنای خط نسخی(باطل کردن) بر روی اراده انسان و قدرت او وانمود می کند؛ این چنین آدمی یا توکل را نمی فهمد، اسلام سرش نمی شود، توکل را درک نمی کند، یا نه؛ می فهمد، شَرَف سَرش نمی شود، می خواهد عوضی معنا کند، تا مردم بی توکل بار بیایند، تا مردم عوضی بار بیایند. معنای توکل این است.[31]

 

اسباب مورد تأیید

تا اینجا روشن شد اگر اسباب موجود باشند باید از آنها استفاده کنیم اما با اعتماد بر خدا نه آن اسباب، اما نکته اینکه ما از هر وسیله و اسبابی هم مجاز به استفاده نیستیم اسبابی که برای رسیدن به هدف یا دفع ضرر استفاده می کنیم نباید تخلف باشد و یا پیروی اسبابی که توهم و احتمال است مثل دوری و احتراز از فال بد، و از کسی که احتمال برود چشم او موثر باشد ، مکرها و امثال اینها با توکل منافات دارد چون امثال اینها نزد عقلا اسباب نیستند.[32]

برای روشن شدن مطالب بالا مثالی می آوریم:

حضرت موسی علیه السلام بیمار شد، بنی اسرائیل به نزد او آمدند و علّت را شناختند و گفتند: فلان دوا علاج است. حضرت موسی گفت: معالجه نمی کنم تا خدا بی واسطه ی دوا، مرا عافیت بخشد. پس ناخوشی او به طول انجامید و خدا به او وحی فرستاد که: به عزت و جلالم قسم که تو را شفا نمی دهم تا به دوایی که گفته اند معالجه نکنی. پس بنی اسرائیل را گفت: به دوایی که گفتید معالجه من نمایید.او را معالجه نمودند، عافیت یافت.پس خدا او را وحی فرستاد که: می خواستی با توکل خود حکمت مرا باطل کنی؟! آیا چه کسی غیر از من در داروها و گیاهها منفعتها را قرار داده؟![33]

آنچه تاکنون دانستیم:

توکل یک امر و مسئله ای است که در درون انسان رخ می دهد یک اعتماد جازم و قوی به خداست و شخص با تمام وجود به خدا اعتماد کرده و می گوید «و از عمق جان می داند که» خدایا تو می دانی و می توانی و خیالش راحت است.

نکته اینکه توکل بی خیالی نیست بلکه آرامش است و اتفاقا نسبت به مسئولیت هایش دغدغه دارد و بی خیال نیست و درصدد این است که وظیفه اش را به خوبی انجام دهد.

همچنین دانستیم در مواردی که اسباب برایش موجود است تلاش خود را می کند اما توجهش به اسباب نمی رود و اثر را از خدا می داند و تلاش عاقلانه انجام می دهد. و از این جهت تلاش می کند که خدا از او خواسته است و خدا و به عبارتی دین اسلام تنبلی را و شخص مهمل و بیکار را زشت دانسته است.

کسانی که صددرصد توکل می کنند در تمام جزئیات هم توکل می کنند حتی لباس خریدن و لباس پوشیدن و ...

درجات توکل یا به عبارتی توکل ضعیف و قوی

درجه اول: در این مرتبه رابطه انسان با خداوند رابطه وکیل و موکل است [34]و این ضعیف ترین درجه است.چطور وقتی یک کار قضایی داریم به وکیل حاذق مراجعه می کنیم چنین رابطه ای در این حالت برقرار است.سعی و تلاش چنین کسی مطابق آن چیزی است که وکیل می گوید و در همان راستا.

این درجه خود دو مرتبه دارد گاهی یک نفر در بعضی کارها توکل می‌کند.مثلا در مورد امتحان می تواند اما در مورد ازدواج نه. و گاهی شخص کل زندگیش را به خدا می‌سپارد. بعضی تجار بوده اند که وکیل تام الاختیار داشته اند یعنی وکیل می توانسته در مال او تصرف کند و امضاء او مثل امضاء صاحب اموال بوده.حالا ما که صاحب چیزی هم نیستیم !!!!

اکثر افراد در این مرتبه هستند. مراتب بالاتر توحید بالاتر می خواهد.

درجه دوم:در این مرتبه رابطه انسان با خداوند مثل رابطه بچه با مادر است.[35] اگر یک شیر درنده هم بیاید به مادر پناه میبرد هنگام ترس در آغوش مادر است. نگران غذا و پوشاک خود نیست ظهر چه بخورم و زمستان چه بپوشم ؟؟؟؟

سعی و تلاش در این حالت فرار به سوی خدا و پناه جستن به او به واسطه دعا و تضرع است.[36]

درجه سوم:رابطه انسان با خدا در این مرتبه مثل رابطه میّت نزد غسّال است[37] یعنی رابطه مرده با مرده شور است. چگونه غسال مرده را به هر طرف می اندازد و ... .چنین کسی تنها و تنها چون امر خداست دنبال اسباب می رود و بس و هیچ اعتمادی به سعی و کسب خود ندارد.این بالاترین درجه است که مخصوص صدیقین است. بسیار نادر می باشد.سخن گفتن در رابطه با چنین افرادی سخت است چون برای مثل منی قابل فهم نیست.

در این مرتبه شخص ترک درخواست و سوال می کند به دلیل اعتماد به کرم و عنایت خدا.[38]

مثال از توکل درجه سوم

حضرت ابراهیم مصداق عالی برای این درجه از توکل هستند، آیات زیر بدان اشاره دارد:

قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ (68) قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِیمَ (69) وَ أَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِینَ (70)

گفتند: اگر اهل عمل هستید باید وى را بسوزانید و خدایانتان را یارى کنید (68).گفتیم: اى آتش بر ابراهیم خنک و سالم باش (69).در باره او قصد نیرنگى کردند و ما خود آنان را زیانکار کردیم (70).

قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِیمَ مفسرین گفته‏اند که پس از این داستان نمرود امر کرد ابراهیم (ع) را در غل و زنجیر بستند و براى سوزانیدن ابراهیم (ع) خطیره‏اى مهیّا نمودند و هیزم هاى بسیارى در آنجا ریختند و تا یک ماه مردم براى قضاء حاجات هر کسى دسته هیزمى در آنجا میریخت و بقدرى هیزم جمع گردید که مانند کوهى از بالاى آن محل نمایان بود پس از آن آتش در او انداختند و باندازه‏اى آتش شعله‏ور گردید که اگر کبوترى از نزدیک آن مى‏پرید بریان می گردید.[39]

دعاى ابراهیم علیه السّلام در آن روز این بود که گفت:«یا احد [یا أحد یا صمد] یا صمد، یا من‏ لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ»       سپس گفت: ...«تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ‏» . پس خداى تبارک و تعالى فرمود: تو را کفایت کردم (و نجات بخشم) و به آتش خطاب فرمود: «سرد باش»[40]

و ابراهیم (ع) را دست و پا بسته در منجنیق نهادند و در آن آتش پرت نمودند، از بعض اخبار نقل می کنند که در آن هنگام ملائکه آسمان به فغان آمدند و عرض کردند خدایا در تمام روى زمین فقط یک موحّد بود روا مدار که او را به آتش بسوزانند و براى یارى او اذن گرفتند، ملک باد آمد که اذن بده باد را چنان شدید گردانم که آتش به خانه نمرودیان پراکنده شود ابراهیم (ع) اذن نداد، و همچنین ملک موکّل بر آب و ملک موکل باران هر یک خواستند او را یارى کنند و از هیچ یک کمک نخواست .[41]

و گفت‏:(حسبى اللَّه)         خدا مرا کافیست، و نیز می گفت‏: اللهمّ انت الواحد فى السماء و انا الواحد لیس فى الارض احد یعبدک غیرى.   تا وقتى که آن خلیل الرحمن مشرف بر آتش گردید جبرئیل خود را به او رسانید و گفت اى ابراهیم آیا حاجتى دارى فرمود اما بتو حاجت ندارم جبرئیل گفت از خدا بخواه ابراهیم علیه السّلام گفت‏:(علمه بحالى حسبى عن سؤالى)           او خود حال من را میداند حاجت بسئوال نیست.[42]

همچنین نقل شده پاسخ داد: أمّا الیک فلا، حسبی اللّه و نعم الوکیل‏ : به تو نه، خدا برایم کافی و بهترین وکیل است.[43]

وقتى ابراهیم (ع) یکباره تسلیم رضاى حق تعالى گردید به آتش وحى شد آى آتش براى ابراهیم سرد و سلامت باش. و گویند در آیه کلامى در تقدیر است و چنین می شود (فلما القوه فى النار قلنا یا نار کونى ...) از ابن عباس نقل شده که اگر نگفته بود (و سلاما) ابراهیم (ع) از سرما هلاک می گردید.پس از آنکه آتش نمرودى به شدّت افروخته شد و ابراهیم (ع) را به توسط منجنیق در آتش پرت نمودند آتش به امر حق تعالى تغییر ماهیت داد و گرمى و سوزندگى آن تبدیل به سردى متوسط گردید که آسیبى به حضرتش وارد نگردد.[44]

حتى بعضى گفته‏اند آن روز که ابراهیم در آتش بود:" آرامترین و بهترین و راحت‏ترین روزهاى عمرش محسوب مى‏شد" .به هر حال در اینکه آتش چگونه ابراهیم را نسوزاند، در میان مفسران گفتگو بسیار است ولى اجمال سخن این است که با توجه به بینش توحیدى هیچ سببى بى‏فرمان خدا کارى از او ساخته نیست، یک روز به کارد در دست ابراهیم مى‏گوید نبر! و روز دیگر به آتش مى‏گوید مسوزان! و یک روز هم به آبى که مایه حیات است فرمان مى‏دهد غرق کن فرعون و فرعونیان را.و در آخرین آیه مورد بحث به عنوان نتیجه‏گیرى کوتاه و فشرده مى‏فرماید: آنها تصمیم گرفتند که ابراهیم را با نقشه حساب شده و خطرناکى نابود کنند، ولى ما آنها را زیانکارترین مردم قرار دادیم (وَ أَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِینَ)ناگفته پیدا است که با سالم ماندن ابراهیم در میان آتش، صحنه به کلى دگرگون شد، غریو شادى فرو نشست، دهانها از تعجب باز ماند، جمعى آشکار در گوشى با هم در باره این پدیده عجیب سخن مى‏گفتند، عظمت ابراهیم و خداى او ورد زبانها شد، و موجودیت دستگاه نمرود به خطر افتاده، ولى باز هم تعجب و لجاجت مانع از پذیرش حق به طور کامل گردید، هر چند دلهاى بیدار بهره خود را از این ماجرا بردند و بر ایمانشان نسبت به خداى ابراهیم افزوده شد هر چند این گروه در اقلیت بودند.[45]

بیان چند نکته پیرامون این داستان واقعی قرآنی جالب و درس آموز است.

ü    سبب‏سازى و سبب‏سوزى‏:گاه مى‏شود انسان در عالم اسباب چنان غرق مى‏شود که خیال مى‏کند اینآثار و خواص از آن خود این موجودات است، و از آن مبدء بزرگى که این آثار مختلف را به این موجودات بخشیده غافل مى‏شود، در اینجا خداوند براى بیدار ساختن بندگان دست به" سبب سازى" و" سبب‏سوزى" مى‏زند.موجوداتى که ظاهرا کارى از آنها ساخته نیست، سرچشمه آثار عظیمى مى‏شوند به عنکبوت فرمان مى‏دهد چند تار سست و ضعیف بر در غار ثور بتند و با همین چند تار کسانى را که در تعقیب پیامبر اسلام همه جا مى‏گشتند و اگر او را مى‏یافتند نابود مى‏کردند مایوس مى‏سازد و با همین وسیله کوچک مسیر تاریخ جهان را دگرگون مى‏کند.و به عکس گاه اسبابى را که در عالم ماده ضرب المثل هستند (آتش در سوزندگى و کارد در برندگى) از کار مى‏اندازد، تا معلوم شود اینها هم از خود چیزى ندارند که اگر" رب جلیل نهیشان کند از کار مى‏افتند حتى اگر ابراهیم خلیل" فرمان دهد.توجه به این واقعیتها که نمونه‏هاى فراوان آن را کم و بیش در زندگى دیده‏ایم روح توحید و توکل را در بندگى مؤمن آن چنان زنده و بیدار مى‏کند که به او نمى‏اندیشند و از غیر او یارى نمى‏طلبند، خاموش کردن" آتش مشکلات" را تنها از او مى‏خواهند و نابودى کید دشمنان را از درگاه او مى‏طلبند، جز او نمى‏بینند و از غیر او چیزى تمنا نمى‏کنند[46].

ü    نوجوان قهرمان:در بعضى از کتب تفسیر آمده ابراهیم به هنگامى که در آتش افکنده شد شانزده سال بیشتر نداشت و بعضى دیگر سن او را در آن هنگام 26 سال ذکر کرده‏اند. به هر حال او در سنین جوانى بوده است و با آنکه ظاهرا یار و یاورى نداشت با طاغوت بزرگ زمان خود که حامى طاغوتهاى دیگر بود پنجه در افکند، و یک تنه به مبارزه جهل و خرافات و شرک رفت و تمام مقدسات پندارى محیط را به بازى گرفت و از خشم و انتقام مردم کمترین وحشتى به خود راه نداد، چرا که قلبش از عشق خدا پر بود و توکل و تکیه‏اش بر ذات پاک او بود.آرى چنین است ایمان، که در هر جا پیدا شود شهامت مى‏آفریند و در هر کس وجود داشته باشد شکست‏ناپذیر است!.در دنیاى طوفانى امروز، مهمترین سرمایه‏اى که مسلمانان براى مبارزه با قدرتهاى اهریمنى بزرگ باید پیدا کنند همین سرمایه بزرگ است.در حدیثى از امام صادق ع مى‏خوانیم:ان المؤمن اشد من زبر الحدید ان زبر الحدید اذا دخل النار تغیر و ان المؤمن لو قتل ثم نشر ثم قتل لم یتغیر قلبه:" مؤمن از قطعات آهن و فولاد محکمتر است، چرا که آهن و فولاد هنگامى که داخل آتش شود تغییر مى‏یابد، ولى مؤمن اگر کشته و سپس مبعوث گردد و باز هم کشته شود قلبش تغییر نمى‏کند".[47]

ü     ابراهیم و نمرود:در تواریخ آمده است هنگامى که ابراهیم را در آتش افکندند، نمرود یقین داشت که ابراهیم تبدیل به مشتى خاکستر شده است، اما هنگامى که خوب نظر کرد، او را زنده دید، به اطرافیانش گفت من ابراهیم را زنده مى‏بینم، شاید اشتباه مى‏کنم! بر فراز بلندى رفت و خوب مشاهده کرد دید مطلب همین است، نمرود فریاد زد اى ابراهیم! به راستى که خداى تو بزرگ است و آن قدرقدرت دارد که میان تو و آتش حائلى ایجاد کرده! ... اکنون که چنین است من مى‏خواهیم به خاطر این قدرت و عظمت، براى او قربانى کنم (و چهار هزار قربانى براى این کار آماده کرده) ولى ابراهیم به او گوشزد نمود که هیچگونه قربانى (و کار خیر) از تو پذیرفته نخواهد شد مگر اینکه قبلا ایمان آورى.اما نمرود در پاسخ گفت در این صورت سلطنت و حکومتم بر باد خواهد رفت و تحمل آن براى من ممکن نیست! به هر حال این حوادث باعث شد که گروهى از بیداردلان آگاه به خداى ابراهیم ایمان آورند و یا بر ایمانشان بیفزاید (و شاید همین ماجرا سبب شد که نمرود عکس العمل شدیدى در برابر ابراهیم نشان ندهد، و تنها به تبعید کردنش از سرزمین بابل قناعت کند.[48]

نکات قابل توجه

ü     شما در هر پله ای از توکل هستید به بالای نردبان نگاه نکنید و نخواهید چند پله را یکی کنید که امکان پذیر نیست. توکلِ مرتبه بالا ، ظرف درونی مخصوص خود را می خواهد و آن پله بالا درجه مقربین کار هر کسی نیست باید پله پله بالا رفت باید ظرف بزرگ شود تا درجات بالا رود.

ü     بدان باید راه زیادی رفت و وقت کم است از خدا می خواهیم که مارا از حرفهایی که وقتمان را تلف می‌کند نجات دهد، «فلانی چه گفت و منظورش چه بود و ...» را کنار بگذاریم ما مال خداییم مال این حرفها نیستیم.

ü     اما امیدت زیاد باشد پا روی پله اول بگذار تا پله پله به مدد او بالا روی. بدان این مسیر بدون *دعا و * توسل امکان پذیر نیست.

ü     نکته قابل توجه اینکه هر کس در هر مرحله از توکل که باشد حتما امتحان می شود یعنی اینکه وقتی در موردی توکل کردآیا تا پایان کار تنها امیدش به خداست در لحظات حساس به فکر یاری طلبیدن از کسی نمی افتد آیا شک نمی کند کم نمی آورد، تنها موثر را خدا می داند و ... .

ü     نکته دیگر اینکه در هر مرتبه از توکل توحید مرتبط با خود را می طلبد پس باید مرتبه توحید شخص بالاتر رود تا توکلش افزایش پیدا کند.

       درجات توکل از دیدگاه امام خمینی (ره)

اکنون دیدگاه امام خمینی را نیز راجع به این موضوع بیان می کنیم: مردم در شناخت خداوند مختلف و متفاوت هستند.

دسته اول: عموم موحدین خدا را خالق همه چیز می دانند، تصرف او را محدود می دانند و احاطه ی او به همه چیز را قبول ندارند. اینها به حسب لقلقه ی زبان گاهی می گویند خدا امور را تقدیر می کند و همه چیز تحت تصرف اوست و بدون اذن و خواست الهی هیچ موجودی به وجود نمی آید ولی صاحب این مقام نیستند، نه از نظر علمی و نه ایمانی و نه شهود و وجدان دارای چنین مقامی که به زبان می گویند، نیستند. این دسته از مردم که ما خود نیز گویی داخل این گروه هستیم(سخن امام خمینی است) علم به پروردگار ندارند و توحیدشان ناقص و از ربوبیت و سلطنت خدا به واسطه اسباب و علتهایی که مشاهده می کنند، محجوب و دارای حجابند. یعنی اسباب مانع و حجاب بین آنها و خداست حواس و توجهشان به سببها و علتهاست. همچنین این افراد در مقام توکل نیستند مگر به لفظ و ادعا. بنابراین در امور دنیا به هیچ وجه اعتماد به خدا نمی کنند و جز به اسباب ظاهری و اثرگذارنده ها در دنیا توجه و تعلق و تمسک ندارند.[49]

و اگر گاهی توجهی به خدا کنند و از او چیزی را بطلبند یا از روی تقلید است یا احتیاط. زیرا در این کار ضرری نمی بینند و احتمال نفع و سود هم می دهند، در این صورت رائحه ای از توکل در آنها هست؛ ولی اگر اسباب ظاهری را موافق ببینند (در جهت رسیدن به خواسته خود) به کلی از خدا و تصرف او غافل می شوند. و اینکه گویند توکل منافات با با تلاش و عمل و کسب ندارد، مطلب صحیحی است، بلکه مطابق عقل و قرآن و روایات است ولی مستقل شمردن اسباب و حجاب و مانع قائل شدن برای پروردگار و تصرف او منافی و برخلاف توکل است.[50]

ادامه دارد.......



:: لینک ثابت
ن : yazahra
ت : 24 اسفند 1395
بازدید : 74
نظرات : 0